یك شب بارونی روزی روزگاری یك خانواده در یك شهری شلوغی زندگی میكردن كه هركسی قدرت بیشتری یا ثروت بیشتری داشت احترام بیشتری براش قائل میشدن ، اسم این شهر دنیا بود. میخوام داستان زندگی این خانواده رو براتون تعریف كنم. این خانواده كه میخوام داستانش رو براتون بگم توی شهر دنیا خیلی معروف بود . چون هم ثروت داشتن ، هم خونه شون در جایی بود كه 4 فصل بود و پدرشون خیلی قدرتمند بود و یك شركت نفت داشت ، اسم این خانواده ایران بود . پدر این خانواده ایران بود و بچه های بزرگش طهران ، اصفهان ، یزد ، خراسان ، بندر عباس ، مازندران و .... تا یه زمانی این خانواده با مشكلات دست و پنچه نرم میكرد و خوش و خرم بود ولی یه روزی مادر خانواده فوت كرد و پدر خیلی شكسته شد و به بچه ها گفت : (( من میرم سفر ....)) یكی از بچه ها كه میدونست پدر بره دیگه بر نمیگرده ، پدر رو زیر نظر گرفت تا از دستش نده ولی بقیه بچه ها خوشحال شدن از این كه پدر میره . میدونی چرا ؟!!! تا پدر از خونه رفت هركدوم از بچه ها برای گرفتن مال و ثروت و قدرت پدر نقشه كشیدن . یادشون رفت باید كنار هم باشن تا از بقیه خانواده ها ضربه نخورن. بعضی هاشون رفتن لباسای به رنگ سبز پوشیدن تا قدرت خانواده رو به دست بگیرن ولی بقیه بچه ها نزاشتن ، بعضی های دیگه رفتن سراغ شركت نفت تا از پول و ثروتش برای راحتی خودشون استفاده كنن ، به هدفشون رسیدن و برای همین از اون روز خانواده اوضاعش وخیم شد و رو به خرابی رفت. بقیه خانواده ها تا دیدن اوضاع خانواده ایران اینطوری شده هر طوری شده میخواستن ضربه بزنن . كلی تهمت زدن گفتند : (( خانواده ایران آدم كش هستن ، وحشی هستن ، فرهنگ ندارن و ...)) همینطور كه اوضاع رو به خرابی بود نوه ها به دنیا اومدن. یكی از این نوه ها با بقیه نوه ها خیلی فرق داشت ، چون تو خانواده شلوغی بود یاد گرفت هیچ وقت انتظار نداشته باشه كه كسی بهش محبت كنه ، هیچ وقت كسی باهاش نیست باید یاد بگیره روی پای خودش وایسه و باید یاد بگیره زود نا امید نشه باید به همشون نشون بده كه میتونه تنهایی روی پاهای خودش وایسه ، اسم این نوه خانواده فانوس بود. یه شب بارونی دل فانوس میگیره ، میره بیرون از خونه و میره سمت جنگل های شمال. به وسطای جنگل كه میرسه شروع میكنه درد و دل كردن با پدربزرگی كه ندیده اش تا حالا . میگفت : ((پدر بزرگ كجایی ؟! چرا تنهامون گذاشتی ؟ تو كه میدونستی بری چی میشه ؟!! پس چرا رفتی ؟!! كجایی ببینی بچه هات دنبال مقام و ثروتت هستن و دارن خانواده را از بین میبرند.)) در همین حال یك پیر مرد از پشت اومد بهش نزدیك شد و دست زد رو شونه فانوس و گفت : ((من پدربزرگت رو میشناسم ، اون تنهاتون نزاشته ، اون میدونست بره چه اتفاقی میوفته ولی اون كه برای همیشه زنده نمی مونه رفت تا بچه هاش یاد بگیرن بعد مرگش چطوری باید خانواده رو مدیریت كنن . حواسش بهتون هست ، حالا دوست داری بریم یه ذره قدم بزنیم حرفات رو بهم بگی ؟!!)) فانوس در جواب میگه : (( باشه ! بریم ! )) با هم قدم میزنن تا می رسند به لبه كوه دماوند . فانوس چون كه بغض كرده بود میره جلوتر از پیرمرد تا راحت بتونه حرف بزنه و پیرمرد اشكاش رو نبینه و شروع كرد به صحبت كردن . گفت : (( پیرمرد ، پدربزرگ كجاست ؟ من دیگه طاقت ندارم ببینم خانواده از هم می پاشه !! دارم تمام سعی ام رو میكنم ولی من كه به تنهایی نمیتونم ... )) وقتی صحبتش تموم میشه میگه : (( گوش كردی ؟!! )) میبینه جوابی نمیاد و برمیگرده میبینه پیرمرد نیست . تو دلش میگه : (( دیدی هیچكی به حرفات گوش نمیده و رفت . )) داد زد و گفت : (( به پدربزرگ بگو منتظرشـــــــــــم! )) اون پیرمرد لای بوته ها داشت به حرفاش گوش میداد و گریه میكرد. یه دفعه یكی اومد بهش گفت : (( بابا چرا نمیری بگی هستی؟!! چرا نمیگی تا الان حواست بهشون بوده ؟!! )) پیرمرد میگه:((پسرم میخوام نوه هام و بچه هام یاد بگیرن روی پاهای خودشون وایستن ، منم دوست ندارم پدر بدی باشم ، منم نمیخوام پدربزرگ بدی باشم ، دلم میخواد مرد بار بیان ، میخوام یاد بگیرن كه باید كنار هم باشن نه در روبروی هم...)) پیرمرد و پسرش رفتن و فانوس هنوز وایساده بود . فانوس داشت فكر میكرد ، تو دلش گفت : (( پدربزرگ بیاد و نیاد مهم نیست ، من كه نمیتونم منتظر بمونم شاید پدر بزرگ فوت كرده باشه . منتظر میمونم ولی كار خودم رو میكنم ، شروع میكنم به نوشتن . با نوشته هام بهشون میگم كه زندگی كردن به این نمیگن كه فقط نفس بكشی و غذا بخوری و بخوابی. زندگی به این نمیگن كه همش دنبال پول باشن. بهشون میگم زندگی یعنی چی ...)) و یك جمله توی دلش میگه كه قدرتش و امیدش رو دو برابر میكنه . منم اون موقع نفهمیدم چی گفت پیش خودش و رفت سمت خونه. رفت جلوی آینه ایستاد و یه نفر دید كه خسته است ، به خودش گفت : ((آینه ها دروغ میگن من كه قوی ایستادم...!! )) همون لحظه اون جمله رو كه گفت و انرژی گرفت روی آینه نوشت تا همیشه اون جمله رو ببینه و انرژی بگیره. میدونی چی نوشت؟؟!!! یــــــــــــــــه روز خـــــــــــــوب میـــــــــاد..............!!! !! فانوس